365 روزگی
تولدت مبارک
بوسه میزنم بر دستان تمام مادران
امسال درست شب قبل از تولدت توفیق اجباری پیش اومدکه ما بریم خونه مامانی .
هر جایی که پا میگذاشتم تمام خاطرات سال گذشته برام تداعی میشد ....
اخ که انگار دیروز بود...................
نمیشه گفت شب تلخی بود شب پر از اضطراب و شیرینی انتظار ...
ساعت 6 غروبه و سن گل پسرمونم ٩ ماه تمام و 9 روز ( انگار به جای غذا چسب خوردم یا اینکه مهر مادر و فرزند باعث میشه این جدایی اتفاق نیافته ) و اینکه اصرار من برای طبیعی به دنیا اوردنتو به دنیا نیودن تو تمام برنامه ها رو به هم ریخت .
تازه از مطب دکتر اومدم دکتر ، سونو ، هر جایی که میرفتم همه همین یک جملرو میگفتن ااااا خانم چرا تا حالا بچه به دنیا نیومده خیلی خطرناکه و... بی خبر از حال یک مادر که چقدر چشم انتظاره و این حرف ها تمام تنش رو میلرزونه. شب تا صبح راه رفتم و به حرفهای دکتر بختیاری فکر میکردم که میگفت باید هر طور شده به دنیا بیاد وگرنه برای هر دوتون خطرناکه و...... چه کاری باید میکردم نوبت عمل رو روز 10 دی زده بودن اما من می خواستم که که خدا این تاریخ رو برای معلوم کنه اما هیچ خبری نشد روز 20 دی 89 بود اما هیچ و هیچ .... سعی میکردم تمام افکار بد رو از خودم دور کنم و به خودم انرژی مثبت بدم که هیچ اتفاقی پیش نمیاد.
فردا صبح از شدت اضطراب بدنم میلرزید لباس هام رو تنم کردم و رفتم مطب دکتر مامانی دوید سمت من که صبر کن منم بیام کجا میری انگار دیگه نمیشنیدم رفتم بیرون از خونه برف زیادی اومده بود جاده لغزنده هم منو منصرف نکرد . بابا با ماشین اومد سراغم میگفت ببین بلایی سر خودت میاری اینقدر نگران نباش اشکام سرازیر شد رفتم مطب انگار نه انگار که مطب شلوغه ( یک کار غیر فرهنگی ) بدون نوبت و اطلاع قبلی رفتم تو اتاق منشی هم که دید حالم خوب نیست چیزی نگفت درو که باز کردم گفتم دکتر میخوام سزارین شم دکتر نمیدونست چی بگه گفت کی ؟ گفتم همین الان گفت: الان که نمیشه گفتم تمام شرایط قبل از عمل رو میدونم و اماده ام همین الان خواهش میکنم و با تعجب دیدم که دکتر گفت : خب برو بیمارستان من نیم ساعت دیگه میام منم تنها کاری که کردم این بود که رفتم خونه و ساک لباسهام رو برداشتم و رفتیم بیمارستان ساعت 1 بیمارستان بودیم اینقدر که عجله داشتم نتوستم از همه خداحافظی بگیرم و رفتم ، پرستارها خیلی خوش برخورد بودن کمکم کردن اماده بشم برای اتاق عمل دکتر بیهوشی چند تا سئوال از من پرسید و ازم خواست که خم بشم گرما رو تو پاهام حس کردم یه پرده روبروی من کشیدن و از پرستار ی که بالای سرم بو خواستم که مو به مو همه رو برام تعریف کنه ١٠ دقیقه ای گذشت یک لحظه فشار سنگینی رو حس کردم بعد از چند دقیقه پرستار گفت بچت به دنیا اومد چقدر نازه .... و من چیزی رو نمیتونسم ببینم منتظر صدای گریه بودم اما خبری نشد خیلی ترسیده بوده نکنه اتفاقی افتاده و ترس از تنهایی بعد از ٩ ماه انتظار و پایان دنیایی که با هم داشتیم لحظات سختی بود توی اتاق عمل همه دور دکتر جمع شده بودن و وسایلی که احتیاج داشت در اختیارش میگذاشتن تمام تنم از ترس میلرزید یهو تمام اتاق از صدای ابوالفضل پر شد همون لحظه خدارو کنارم دیدم و احساس میکردم تمام اتاق پر از فرشته های خندانه که منتظر پا گذاشتنت به این دنیا بودن ( نمیتونم توصیف کنم این لحظات رو اینقدر که زیباست و از خدای خودم ممنونم از زن بودنم واینکه موهبت تجربه این لحظه زیبا رو به من داده ) نمیدونم از ترس بود یا از شادی فشارم رفته بود بالا و نمیتونستم نفس بکشم درست لحظه ای که میخواستم برای اولین بار ببینمت و از این لحظه محروم شدم وضعیت جسمیم بهتر شد و از ریکاوری وارد بخش شدم دستم رو روی شکمم کشیدم و نگاهم به تو افتاد فکر میکردم خواب میبینم مامان گفت که نمیخوای بغلش کنی و برای اولین بار تورو تو اغوش کشیدم و...
ناتوانم از توصیف این لحظات......


365 روزگی
